کسراکسرا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

کسرا**عشقــــی بی انتهــــــــــا

عید 92 و سال تحویل تو شکم مامانی

کسرا جونم گفتنی زیاد داشتم که از دوران بارداری واست بنویسم پسر قشنگم ولی مامان چون از حوصله اینجا خارجه فاکتور میگیرمو میرسیم به عید 92 پسر گلم امسال عید اولین عید زندگی مشترک من و بابا بود که خوشبختانه توی همین اولین عید هم شما با ما بودی ( از بس عجله داشتی وروجکم )، منتها تو شکم مامانی بودی و فقط من بودم که متوجه شیطونیات میشدم قربون اون لگد زدنا و سکسکه کردنات بشه مامان البته بابایی هم از بس که شما رو دوست داشت مدام لگد زدنات و چک می کرد شما عید امسال 7 ماه بود که تو شکم مامانی بودی پسرم و تا اومدنت تنها دو ماه دیگه باید صبر میکردیم خلاصه بهترین عیدیمو امسال از خدا گرفتم ، دو تا فرشته رو خدا یکجا بهم بخشید اولی ...
20 اسفند 1392

ویار و حالت تهوع شدید

نازنینم پسر قشنگم ما چون یه خورده دیر تصمیم به ایجاد وبلاگ گرفتیم حالا کل مطالب تلنبار شدن رو سر هم و منم چون دوست ندارم چیزی از قلم بمونه بنابراین از هر دورانی یه خورده کوچولو واست مینویسم تا زودتر برسیم به دنیای با تو بودن و حوصله ی خاله ها رو سر نبریم جونم واست بگه که وقتی شما تو دل مامانی بودی هر روز که یواش یواش بزرگتر میشدی مامانی هم یواش یواش ویار و حالت تهوعش بیشتر میشد جوری که اصلا نمیتونستم غذا بخورم و حتی چند کیلو وزن کم کردم فقط خدا و بابا سعید و مامان جون و باباجون میدونن که من تو این مدت چی میکشیدم هر روز صبح زود باید با بابایی میرفتیم سرکار اما...تا میخواستم از رختخواب بیدار شم شما شیطونی میکردی و من باید میدود...
20 اسفند 1392

اولین عیدی مامانی و سیسمونی آقا کسرا

دنیای قشنگم،کسرا جان امسال اولین سال زندگی مشترک مامان و بابا بود واسه همین طبق رسم و رسوم مامان جون و باباجون زحمت کشیدن و واسه مامانی عیدی خریدن که اتفاقا عیدی مامانی متقارن شد با مراسم سیسمونی آوردن واسه شما کوچولوی ناز که 7 ماه بود تو دل مامانیت بودی آخه مامان جون میگفت که دوست داره تو 7 ماهگی سیسمونیتو بیاره و بچینن.خلاصه حسابی مامان جون و باباجون تو زحمت افتادن ما رو شرمنده کردن هم عیدی واسه من هم سیسمونی واسه شما زحمت کشیدن و آوردن(با مادربزرگ و بابابزرگ و مامان نهال جون) اومدن خونمون و کلی کادو خوشکل آوردن که عکساشو بعدا میزارم واست ...
20 اسفند 1392